تبليغاتX
رايحه ي عشق

رايحه ي عشق

قانون تو تنهايي من است و تنهايي من قانون عشق و عشق ارمغان دلدادگيست و اين سرنوشت سادگيست

باغ ما

تو به من خنديدي
و نمي‌دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالها هست كه در گوش من آرام،
آرام
خش‌خش گام تو تكرار كنان،
ميدهد آزارم
و من انديشه‌كنان
غرق اين پندارم
كه چرا،
- خانه كوچك ما
سيب نداشت

+ نوشته شده در  Sun 4 Feb 2007ساعت 5:58 PM  توسط صادق  | 

هر كجا كه باشي

با نگاهت ماه بي فرجام بالا مي‌رود

حضرت خورشيد سمت صبح فردا مي‌رود

هر سحر از شوق ديدار تو ماهيگير عمر

تور بر دوش سخاوت رو به دريا مي‌رود

خنده چشم تو را ديده‌ست بي‌شك نوبهار

كين چنين در كوچه‌ها مست و شكوفا مي‌رود

دوش ديدم ماه را سرمست از فيض حضور

در سماعي عاشقانه رو به صحرا مي‌رود

فرق چنداني ندارد در زمين يا آسمان

هركجا باشي دلم يكباره آنجا مي‌رود

 

+ نوشته شده در  Sun 4 Feb 2007ساعت 5:57 PM  توسط صادق  | 

گفتگو با خدا !!!!!
خدا از من پرسيد: دوست داري با من مصاحبه كني؟

پاسخ دادم: اگر شما وقت داشته باشيد.
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
زمان من ابديت است...     چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟
من سؤال كردم: چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي‌كند؟

خدا جواب داد....
- اينكه از دوران كودكي خود خسته مي‌شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند... و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند.
- اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي‌دهند و سپس پول خود را خرج مي‌كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند.
- اينكه با نگراني به آينده فكر مي‌كنند و حال خود را فراموش مي‌كنند به گونه‌اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي‌كنند.
- اينكه به گونه‌اي زندگي مي‌كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه‌اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته‌اند.
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....

سپس من سؤال كردم:
به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟

خدا پاسخ داد:
- اينكه ياد بگيرند نمي‌توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي‌توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند.
- اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند.
- اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند.
- اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي‌برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند.
- اينكه ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين‌ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است.
- اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي‌دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند.
- اينكه ياد بگيرند دو نفر مي‌توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند.
- اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند.
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:                  از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم.
و افزودم: چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟
خدا لبخندي زد و گفت...

فقط اينكه بدانند من اينجا هستم....             هميشه.

+ نوشته شده در  Sun 4 Feb 2007ساعت 5:23 PM  توسط صادق  | 

به من می گفت:آنقدر دوستت دارم که اگر بگویی بمیر،میمیرم..........

 

باورم نمیشه........فقط یه امتحان ساده........به او گفتم:بمیر.............

                  

 سالهاست تو تنهایی پژمردم.............

                  

  کاش امتحانش نمی کردم..........

+ نوشته شده در  Wed 31 Jan 2007ساعت 6:46 PM  توسط صادق  | 

 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  Wed 31 Jan 2007ساعت 6:40 PM  توسط صادق  | 

سهم من از مرگ P8 . . .

سهم مرگ .... ! ! !

دلم مي خواهد لحظه اي چشم هايم را ببندم

تادرپشت تاريکي وظلمت ان تصويري

ازرنگين کمان راببينم .

دلم مي خواهد فقط براي لحظه اي فرياد

بزنم ! تابگويم من هم همصداي باد هستم .

دلم مي خواهد قفسي بسازم تا گريه هايم را

پشت ميله هايش زنداني کنم . دلم مي گويد

باريدن حق اسمان است ... مي گويد مريم گلي خوشبوست

ماهي حق درياست ... انسان حق زمين ....

و مرجان حق زندگي ....

اخر دلم ميگويد سنگها حق کوهند و قله ها

حق برفها ... اما من که هستم ؟

سهم کدامين دريا کدامين کوه وووووووووو

ويا شايد سهم مــــــــــــــــــــــــــــــــرگ

اخر مرگ پايان عشق نيست پايان صداقت نيست

و دلم مي خواهد تا اوج ابي بيکران پرواز

کنم اخر روزي من هم عاشق بودم

اخر اين را دلم مي گويد ............ ! ! ! ! ! ! !

 

+ نوشته شده در  Mon 29 Jan 2007ساعت 6:42 PM  توسط صادق  | 

قلبم يخ كرده ... مغزم قفل كرده .... چيزي كه دلم بخواد
و در موردش بنويسم گم شده
.... از عشق بگم .... از انتظار... از درد جدايي ....
از نارفيقي ... از بي وفايي ....
نمي دونم .... نمي دونم ... هيچ كدوم از اينا ارومم نمي كنه ..
ديگه هيچ كدوم از اينا برام معني نداره ....
اصلا چه فايده داشت
اين نوشتنها و گفتن ها .. اينهمه از عشق و دوستي ، نوشتم چي شد
به كجا رسيدم ..... اونایي كه بايد مي فهميدن، نفهميدن .....
اونایي كه بايد رسم وفا ياد مي گرفتن نگرفتن .... ديگه به هيچي اعتماد ندارم .....
تمام كتابهاي شعرمو زير و رو كردم .....هيچ كدومش نمي تونن حال دلمو بگن ....
تمام باورامو ازم گرفتن .... وقتي صفحه هاي تقويمم رو ورق مي زنم...
وقتي بارون مياد ..
وقتي برف مي ياد .... وقتي ساعت 8 صبح مي شه ...
وقتي .... تمام خاطره ها مثل فيلم جلو چشمام به حرکت در مي ياد ...
چقدر عذاب اوره
كه بخواي براي كسي يار باشي همدم باشي از
همه مهمتر رفيق باشي ... اما اون به جاي همه اينا تو رو بشكنه ... خوردت كنه....خیلی سخته !۱
ديگه چي برات مي مونه كه بخواي از اون بنويسي ... دلم مي خواد برم ...
برم يه سفر دور و دراز ... جايي كه ديگه هيچكسي دلمو نشكونه ....
ديگه با قلبم،احساسم و باورام بازي نكنه ...
جايي كه ادمهاش معرفت داشته باشن ...
جايي كه قدر همو بدونن ...
يه ناكجاآباد ....
 

+ نوشته شده در  Mon 29 Jan 2007ساعت 6:41 PM  توسط صادق  | 

بهار جونم دوست دارم ...

وقتي کسي رو دوست داري ، حاظري جون فداش کني


حاظري دنيا رو بدي فقط يه بار نگاش کني

قيد تموم دنيا رو به خاطر اون ميزني

خيلي چيزا رو ميشکني تا دل اونو نشکني

حاظري هر چي که داري بيان و از تو بگيرن

پرنده هاي شهرتون دونه به دونه بميرن

حاظري بگذري از مقررات و دين و درس

وقتي کسي رو دوست داري معني نميده ديگه ترس

وقتي کسي رو دوست داري صاحب کلي ثروتي

نذار که از دستت بره اين گنج خيلي قيمتي

+ نوشته شده در  Mon 29 Jan 2007ساعت 6:41 PM  توسط صادق  | 

هنوز هم فراموشت نکرده ام هنوز هم صدایت را می شنوم

هنوز هم همه جا می بینمت

هنوز هم با عشق تو پا بر جام

هنوز هم همان طور مقدس دوست میدارمت

هنوز هم چشمانی به اشتیاق نگاهت منتظرند

هنوز هم دلواپس دل نگرانی های توام

هنوز هم نمی توانم گرد غم رو روی صورتت تحمل کنم

هنوز هم دوست دارم شانه ام تکیه گاهی برای شانه ات باشد

هنوز هم از امید حرف میزنم

هنوز هم نمیدانم دست سرنوشت چرا گره دوستی ما را گسست

با این همه میدانم

من هنوز به تو ایمان دارم و تو..........

بهار دوست دارم

+ نوشته شده در  Mon 29 Jan 2007ساعت 6:40 PM  توسط صادق  | 

 

بهار دوست دارم ...

شبی غمگین  شبی بارانی و سرد

مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت  دیدار  او  ماند 

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من می گفت تنهایی غریب است

ببین با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستی ام بود و ندانست

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهمید

اگر چه تا ته دنیا صدا کرد

بهار دوست دارم ...

+ نوشته شده در  Mon 29 Jan 2007ساعت 6:38 PM  توسط صادق  | 

دوستت داشتم...يادت هست؟گفتم دوستت دارم...و تو گفتي كوچكي براي دوست داشتن...رفتم تا بزرگ شوم...اما انقدر بزرگ شدم كه يادم رفت

+ نوشته شده در  Sun 28 Jan 2007ساعت 1:41 PM  توسط صادق  | 

اگه قلب من يه اسيره

 
اگه عشق من حقيره
 
اگه من هميشه تنهام
 
اگه جسم من کويره
 
اگه خاليه دستام
 
عزيزم من برات عاشق ترينم
 

نگاهي آشنا بر ياس كردم

 
 
تو را در برگ گل احساس كردم
 
خلاصه در كلاس ناز چشمات
 
دو واحدعاشقي رو پاس كردم
 
+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 18:54  توسط عادل قنبری ومسلم محمدی |  نظر بدهید

زیبایی عشق به سکوته نه فریاد

زیبایی عشق به تحمل نه خُرد شدن و فرو ریختن

عشق خیالیه که اگه به واقعیت برسه دیگه طعم شیرینشو از دست میده

عشق یه کویره که عاشق تشنه با رویای سراب معشوق قدم به جلو میزاره

 عشق سخن گفتن با نگاه

عشق امید به رسیدن ترس از نرسیدن

آخه.............

برای بردن دلش کوه را رو شونم می زارم

بهش نگین دیونه چشاش شدم

مست همه شیطونیهاش عاشق خنده هاش شدم

اگه بفهمه عاشقم می ره و پیداش نمی شه

 کی می دونه عاقبت این دل زارم چی میشه؟

اگه بگم دوستش دارم قلبش را پنهون می کنه

من وا را پیدا کردم من تو را پیدا کردم بیهوده به دنبال ان می گشتم  من او را داشتم و نمی دانستم چون نمی دانستم همیشه قیمتی ترین چیزها ان هایی نیستند که در دور دستها به دنبالشان می گردیم گاهی همی هستی  در کناره ماست و کم سویی  چشم هاست که ما را به دنبالشان می گردیم گاهی همی هستی در کناره ماست کم سویی چشم هاست که ما را به سرازیری می اندازد...
 
 
اگر باد بودم می وزیدم

اگر ابر بودم می باریدم

اگر بلبل بودم می سرودم

اگر زندگی بودم می زیستم

اگر اتش بودم زبانه می کشیدم

اگر خدا بودم می افریدم

تا بدانی دوستت دارم....

 

هيچ كس تنهاييم را حس نكرد

لحظه ويرانيم را حس نكرد

در تمام لحظه هايم هيچكس

وسعت هيرانيم را حس نكرد

هيچكس تنهايم را حس نكرد

آن كه سامان غزل هايم از اوست

بي سروسامانيم را حس نكرد

       

اگه من تاحالا زنده موندم ،فقط عشق به توست

اگه لذتی از زندگیم می برم ، فقط عشق به توست

زندگی من فقط به این عشق بستگی داره ، اگه نباشه زندگیم تباهه

زندگی من فدای اون یه نگاه عاشقانه تو

اگه یه روز احساس کنم عشقم به تو کم شده ، مطمئن باش دیگه منو نمی بینی

اگه عشق برات معنی بشه منو بهتر درک میکنی

جوانه عشق من اونوقت شکوفا میشه که با من باشی

پس به امید آن روز عاشقانه که با هم باشیم

 

   

 

روزي كه مي گفتي من با تو مي مانم

روزي كه دانستي من بي تو ميميرم

روزي كه با عشقت بستي به زنجيرم

بازنده من بودم اين بوده تقديرم

خوش باوري بودم پيش نگاه تو

هر دم ز چشمانت خواندم كلامي نو

عشق تو چون برگي در دست طوفان بود

دل كندن و رفتن پيش تو آسان بود

روزي به من گفتي ديگر نميمانم

گفتم كه ميميرم گفتي كه ميدانم

باور نمي كردم هر گز جدايي را

آن آمدن با عشق اين بي وفايي را
 
 
 
m1

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مي خوام كه تو هر نفسم بگم كه عشقت قفسم.

عشق تورو داد بزنم بگم تويي هم نفسم.

مي خوام كه با صداي غم قفل سكوتو بشكنم.

سكوت تو شكسته شه منم صداتو بشنوم.

مي خوام بگم تو بهترين نور وجود و قلبمي.

مي خوام بگم كه خواستمت تموم دنياي مني.

مي خوام كه هر شب يادتو توي نگاهم بشنوم.

صداي پاي عشقمو توي وجودم بشنوم.

مي خوام براي ديدنت آسمونو خبر كنم.

تا هر كجا كه ديدمت عشقمو مهمونت كنم.

مهمون عشق تو منم  براي با تو بودنم .

اگر بخواي بري منم براي رفتن مي پرم

 

لحظه اي با من باش، تا که از آن لحظه برويم تا گل
که ببندم از نگاه تو به هر ستاره پل
لحظه اي با من باش، تا که از تو نفسي تازه کنم
تا از آن لحظه با تو، سفر آغاز کنم
سفري تا ته بيشه هاي سر سبز خيال
تا به دروازه هاي شهر آرزوهاي محال
سفري در خم و پيچ گذر ستاره ها
از ميون دشت پر خاطره ترانه ها
لحظه اي با من باش
لحظه اي با من باش
لحظه اي با من باش تا به باغ چشم تو پنجره اي باز کنم
از تو شعر و قصه و ترانه اي ساز کنم
شعري هم صداي بارون رنگ سبز جنگل و آبي دريا
قصه اي به رنگ و عطر قصه هاي عاشقاي دنيا
از يه لحظه تا هميشه، ميشه از تو پر گرفت تا او ج ابر ا
کوچه پس کوچه شهر و با خيالت پرسه زد تا مرز فردا
لحظه اي با من باش
لحظه اي با من باش

 

 

امشب از آسمان ديده تو
روي شعرم ستاره ميبارد
در سكوت سپيد كاغذها
پنجه هايم جرقه ميكارد
شعر ديوانه تب آلودم
شرمگين از شيار خواهشها
پيكرش را دوباره مي سوزد
عطش جاودان آتشها
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
از سياهي چرا حذر كردن
شب پر از قطره هاي الماس است
آنچه از شب به جاي مي ماند
عطر سكر آور گل ياس است
آه بگذار گم شوم در تو
كس نيابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زين دريچه باز
خفته در پرنيان رويا ها
با پر روشني سفر گيرم
بگذرم از حصار دنياها
داني از زندگي چه ميخواهم
من تو باشم  ‚ تو ‚ پاي تا سر تو
زندگي گر هزار باره بود
بار ديگر تو بار ديگر تو
آنچه در من نهفته درياييست
كي توان نهفتنم باشد
با تو زين سهمگين طوفاني
كاش ياراي گفتنم باشد
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
بدوم در ميان صحراها
سر بكوبم به سنگ كوهستان
تن بكوبم به موج دريا ها
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
چون غباري ز خود فرو ريزم
زير پاي تو سر نهم آرام
به سبك سايه تو آويزم
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست

 

+ نوشته شده در  Sun 28 Jan 2007ساعت 1:22 PM  توسط صادق  | 

باز هم سپیدی کاغذ وسوسه تکرار اسم توست.

و قلمی که در آغوش انگشتانم،شهوت نوشتن را بیدار میکند...

به وسوسه ها دل میسپارم و قلم بر کاغذ مینهم...

نام تو شروع هر کتیبه ایست....

تکرار.....تکرار.....تکرار.....،

سپیدی کاغذ رو به سیاهی میگذارد و

 غرور چشمانم به اشک مبدل میشود

در نهایت بغضی که راه تنفسم را مسدود کرده،میشکند...

یک دنیا حرف ناگفته. و بازهم مینویسم...

دستانم قدرت ندارد و کلمات به لرزه می افتند،

از ناتوانی دستهایم....

حرفهای ناگفته و رازهایی که هرگز کسی نشنیده!

سکوتی وهم انگیز....

آری،بازهم نامه ای بی نشانی....

نامه ای که هرگز نخواهی خواند.

چشمانم خیس و پیشانیم

+ نوشته شده در  Sun 28 Jan 2007ساعت 1:20 PM  توسط صادق  | 

هر جا رو كند آنجا خوش است

گر به دريا افكند دريا خوش است

گر بسوزاند در آتش،دلكش است

اي خوشا آن دل،كه در اين آتش است

تا ببيني عشق را آئينه وار

آتشي از جانم خاموشت بر آر

هر چه مي خواي ،به دنيا در نگر

دشمني از خود نداري سخت تر

عشق پيروزت كند بر خويشتن

عشق آتش مي زند در ما و من

عشق را در ياب و خود را واگذار

تا بيابي جان نو ،خورشيد وار

عشق هستي زا و روح افزا بود

هر چه فرمان مي دهد زيبا بود

تو سرنوشت نوشته بود یه بی وفا تو راهته

یکی میاد تو قلب تو رفیق نیمه راهته

اینو تو چشمات می دیدم که بی وفایی عزیزم

برو برو بشکن منو چون آشنایی عزیزم

برو ولی خداکنه هیچ کسی عاشقت نشه

هیچکی بهت سر نزنه هیچ کسی لایقت نشه

ترانه های قلب من از سرت ام زیادیه

برو برو اونجا ببین ستاره هاش سیاهی 

منم یه روز می یام پیشت یه بار نگاهت می کنم

بهت می گم رفتی ولی ترانه هام بهاریه

توی نگات نوشته بود که رفتن من حتمیه

جوابتو دادم برو چون که نگات زیادیه

خوب که نگاهش می کنم دنیا فقط یه چیز داره

همیشه هر جا که باشی زندگی بی وفایی              

 

+ نوشته شده در  Sun 28 Jan 2007ساعت 1:16 PM  توسط صادق  | 

قدم زدن آن هم در کنار تو

 

باشد که خستگی شود شرمسار تو

 

  در دفتر همیشه من ثبت می شود

 

این لحظه ها عزیزترین یادگار تو

 

 

از هر طرف نرفته به بن بست می رسیم

 

نفرین به روزگار من و روزگار تو

 

 

تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من

 

می خواستم گم شوم در حصار تو

 

 

 

احساس  می کنم که جدایم نموده اند

 

هم گون شهاب سوخته ای از مدار تو

 

 

آن کوپه ی تهی منم آری که مانده ام

 

خالی تر از همیشه و در انتظار تو

 

 

این سوت آخر است و غریبانه می رود

 

تنها ترین مسافر از دیار تو

هر چند مثل آینه هر لحظه  فاش تر

 

هشدار می دهد به خزانم بهار تو

 

اما در این زمانه عسرت مس مرا

 

ترسم که اشتباه سنجد عیار تو...

+ نوشته شده در  Sun 28 Jan 2007ساعت 1:15 PM  توسط صادق  | 

قدم زدن آن هم در کنار تو

 

باشد که خستگی شود شرمسار تو

 

  در دفتر همیشه من ثبت می شود

 

این لحظه ها عزیزترین یادگار تو

 

 

از هر طرف نرفته به بن بست می رسیم

 

نفرین به روزگار من و روزگار تو

 

 

تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من

 

می خواستم گم شوم در حصار تو

 

 

 

احساس  می کنم که جدایم نموده اند

 

هم گون شهاب سوخته ای از مدار تو

 

 

آن کوپه ی تهی منم آری که مانده ام

 

خالی تر از همیشه و در انتظار تو

 

 

این سوت آخر است و غریبانه می رود

 

تنها ترین مسافر از دیار تو

هر چند مثل آینه هر لحظه  فاش تر

 

هشدار می دهد به خزانم بهار تو

 

اما در این زمانه عسرت مس مرا

 

ترسم که اشتباه سنجد عیار تو...

+ نوشته شده در  Sun 28 Jan 2007ساعت 1:15 PM  توسط صادق  | 

 
+ نوشته شده در  Sun 28 Jan 2007ساعت 1:13 PM  توسط صادق  | 

به کوه گفتم عشق چیست؟ لرزید

به ابر گفتم عشق عشقچیست ؟ بارید

به باد گفتم عشق چیست؟ وزید

به پروانه گفتم عشق چیست؟ نالید

به گل گفتم عشق چیست؟ پرپر شد

به انسان گفتم عشق چیست؟

اشک از چشمانش جاری شد وگفت:

                                                  دیوانگیست

+ نوشته شده در  Sun 28 Jan 2007ساعت 1:12 PM  توسط صادق  | 

+ نوشته شده در  Sun 28 Jan 2007ساعت 1:8 PM  توسط صادق  | 

  

باز كن پنجره را

تو اگر بازكني پنجره را

من نشان خواهم داد

به تو زيبايي را

بگذر از زيور و آراستگي

من تو را با خود تا خانه ي خود خواهم برد

كه در آن شكوت پيراستگي

چه صفايي دارد

آري از سادگيش

چون تراويدن مهتاب به شب

مهر از آن مي بارد   

+ نوشته شده در  Thu 25 Jan 2007ساعت 4:26 PM  توسط صادق  | 

روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند

     همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند

                      ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند

                         گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند

                        آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند

                   عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند

             و طبيعي است که يکروزه به پايان برسد

  عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد

+ نوشته شده در  Thu 25 Jan 2007ساعت 4:23 PM  توسط صادق  | 

بيشتر از آنچه كه تصور ميكني دوستت دارم و

بيشتر از آنچه باور داري عاشق توهستم
بيشتر از هر عشقي بر تو عاشقم و بيشتر از هر ديوانه اي مجنون تو هستم.
عزيزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگي برايم مفهومي

جز تاريكي و سياهي ندارد!
دوستت دارم چونكه ميدانم تو نيز مرا دوست ميداري ،

دوستت دارم چونكه مرا باور داري و مرا لايق آن قلب پر از محبتت ميداني!
تنها آرزويم اين است كه تا آخرين لحظه زندگي ام در كنارتو باشم

و جز اين از خداي خويش هيچ آرزويي را ندارم
عزيزم اين قلب كوچك و شكسته و پر از عشق من تنها هديه اي است

از طرف من به تو!
از تمام دنيا تنها همين قلب كوچك را دارم ، همين و بس!
عزيزم تا پايان با تو مي مانم چونكه تنها تو هستي كه

معناي واقعي عشق را به من ابراز كردي و آموختي!

+ نوشته شده در  Thu 25 Jan 2007ساعت 4:22 PM  توسط صادق  | 

 

نبود در تار و پودش           ديدي گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@
امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه
فقط  خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره  از درو ديوارش غم
عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش
حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي
سياه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي  ،   ديگه  ساعت رو
طاقچه شده كارش فراموشي  ،  شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون  نمي
باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه  نيستي  توي  اين خونه ،   ديگه  آشفته
بازاريست  ،  تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از
رنگ  و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت
گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو
به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري
گفتم كه تو مي دوني،سرخاك
تو مي ميرم ، ولي
تا لحظه مردن
نمي گيرم
دل از
+ نوشته شده در  Thu 25 Jan 2007ساعت 4:21 PM  توسط صادق  | 





عشق مثل آبه.ميتوني توي دستات قايمش كني ولي وقتي دستاتو باز ميكني ميبيني همش ريخته و دستت فقط پر از خاطرست.
 
شايد آنهايي كه مي پنداريم زميني هستند آسمانيهايي باشند كه به خاطر ما زميني رفتار ميكنند و وقتي تنها ميشوند در جلد آسماني خودشان فرو ميروند
.
جير جيركي به خرس ميگه دوستت دارم . خرس ميگه الان وقت خواب زمستونيه بعدا صحبت ميكنيم. خرس رفت و خوابيد ولي نميدونست عمر جير جيرك 3 روزه؟؟؟؟؟؟؟
 
 
در دياري که در آن نيست کسي يار کسي ،کاش يا رب که نيوفتد به کسي کار کسي، کاش معشوق ز عاشق طلب جان ميکرد،تا که هر بي سروپايي نشود يار کسي ، يادمان باشد اگر خاطرمان تنها گشت، طلب عشق ز هر بي سروپايي نکنيم
 
 
برای عشق تمنا کن ولی خارنشو برای عشق قبول کن ولی غرورت را از دست نده برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن برای عشق جون خودت رو بده ولی جون کسی رو نگیر برای عشق وصال کن ولی فرار نکن برای عشق زندگی کن و عاشقونه زندگی کن برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش برای عشق خودت باش ولی خوب باش برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه
 
تنها يک قطره, يک قطره اشک دل افسرده در گوشه ي چشمم لنگر انداخته و هيچ خيال فروريختن ندارد؛ دلم هيچ نمي خواهد که قلب آخرين قطره اشک دل شوريده ام را بشکنم
+ نوشته شده در  Thu 25 Jan 2007ساعت 4:21 PM  توسط صادق  | 

خيلي دوستت دارم.

 

توبهترين اميدهارو در قلبم اينستال کردي.

 

عکس تو در بک گراند قلبم قرار دادي.

 

تو روي قلبم با ملايمت کليک کردي.

 

عشق را درزندگي من ريست کردی.

 

تمام غمهام رو شيفت ديليت کردي.

 

من هر جا باشم قلبم به تو کانکته.

 

عشق توقلب ومغزمنوهک کرده.

 

.....اسم تو

 

+ نوشته شده در  Thu 25 Jan 2007ساعت 4:19 PM  توسط صادق  | 

همیشه از خدا یه مونس می خواستم که منو بفهمه، درک کنه، حس کنه، سنگِ صبورم باشه چه زود خدا به آدمایِ دل شکستش امید می بخشه و دلهایِ خسته و تنهایِ اونارو زنده می کنه.

 

.... تو بی سر و صدا اومدی تو زندگیم، ساده و بی ریا مثلِ خنده ها و نگاه های معصومانه ات. اسمِ زیبایِ تو را در آسمان به جستجو نشسته و چیده ام.

 

شاید عشقِ تو والا ترین مقامی است که به افتخارِ آن نائل آمده ام.

 

دوست دارم روشنی بخشِ زندگیِ من تو باشی تو که تمام ِسلولهایِ تنم رو بنام خودت قباله کرده ای، دوست دارم وقتی به خانه می آیم دست هایِ مهربانِ تو به استقبالِ چشم هایِ منتظرم به پرواز درآیند.

 

تو زمینی نیستی، تو فرشته ای هستی که خدا بر سرِ راهِ من قرار داده است.

 

+ نوشته شده در  Thu 25 Jan 2007ساعت 4:17 PM  توسط صادق  | 

                    
+ نوشته شده در  Thu 25 Jan 2007ساعت 4:16 PM  توسط صادق  | 

براي روز ميلاد تن من،
نمي خوام پيرهن شادي بپوشي
به رسم عادت ديرينه حتي،
برايم جام سرمستي بنوشي
براي روز ميلادم اگر تو،
به فکر هديه اي ارزنده هستي
منو با خود ببر تا اوج خواستن،
بگو با من که با من زنده هستي
که من بي تو نه آغازم نه پايان،
تويي آغاز روز بودن من
نذار پايان اين احساس شيرين،
بشه بي تو غم فرسودن من
نمي خوام از گلهاي سرخابي،
برايم تاج خوشبختي بياري
به ارزشهاي ايثار محبت،
به پايم اشک خوشحالي بباري
بذار از داغي دستهاي تنها،
بگيره هرم گرما بستر من
بذار با تو بسوزه جسم خستم،
ببيني آتش و خاکستر من
اي تنها نياز زنده موندن،
بکش دست نوازش بر سر من
به تن کن پيرهني رنگ محبت،
اگه خواستي بيايي ديدن من
که من بي تو نه آغازم نه پايان،
تويي آغاز روز بودن من
نذار پايان اين احساس شيرين،
بشه بي تو غم فرسودن من

+ نوشته شده در  Wed 24 Jan 2007ساعت 7:47 PM  توسط صادق  | 

 نمي دونم چطور بگم همه وجود من توئي

حتي تو خواب تو بيداري تو لحظه لحظه هام توئي

 کاشکي ميشد فقط يه بار تو رو تو آغوش بگيرم

بهت بگم دوستت دارم تا اون روزي که بميرم

فقط بدون دوست ندارم تو اون چشات غم ببينم

اون روز اگه بياد منم تو قلبم ماتم ميگيرم

نمي دونم چي بنويسم تا وصف خوبيهات باشه

خيلي کمه واژه اي که لايق وصف تو باشه

بيشتر از اين نمينويسم ولي از اون ته دلم

داد ميزنم باز هم ميگم فداي تو دوستت دارم

+ نوشته شده در  Wed 24 Jan 2007ساعت 7:47 PM  توسط صادق  | 

مرا صد بار اگر از خود براني دوستت دارم
به زندان جفايت گر کشاني دوستت دارم

چه حاصل از جفا کردن چه سود از مهر ورزيدن
مرا لايق بداني يا نداني دوستت دارم

                                                       به چشمان تو سوگند اي گل زيبا مرا هرچند
                                                 سزاوار حريم خود نداني دوستت دارم

... و تو                      نمی دانی

 

     در این

 

    شبهای تنهایی

 

   من چگونه                 تو را

 

    و تنها تو را                                     می خوانم 

+ نوشته شده در  Wed 24 Jan 2007ساعت 7:46 PM  توسط صادق  |